rahbar


آذر 1396
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << < جاری> >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

rahbar



  • خانه
  • اخیر
  • آرشیوها
  • موضوعات
  • آخرین نظرات

  • جستجو


    موضوعات

  • همه
  • بدون موضوع
  • مذهبی
  • مدافعان حرم
  • اخلاقی
  • اخلاقی
  • اخلاقی

  •   فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
  • RSS چیست؟
     
       
      جوان قانون شکن    

    روزي عليه السلام در شدت گرما بيرون از منزل بود سعد پسر قيس حضرت را ديد و پرسيد:

    - يا امير المؤمنين! در اين گرماي شديد چرا از خانه بيرون آمديد؟ فرمود:

    - براي اينكه ستمديده اي را ياري كنم، يا سوخته دلي را پناه دهم. در اين ميان زني در حالت ترس و اضطراب آمد مقابل امام عليه السلام ايستاد و گفت:

    - يا امير المؤمنين شوهرم به من ستم مي كند و قسم ياد كرده است مرا بزند. حضرت با شنيدن اين سخن سر فرو افكند و لحظه اي فكر كرد سپس سر برداشت و فرمود:

    نه به خدا قسم! بدون تأخير بايد حق مظلوم گرفته شود!

    اين سخن را گفت و پرسيد:

    - منزلت كجاست؟

    زن منزلش را نشان داد.

    حضرت همراه زن حركت كرد تا در خانه او رسيد.

    علي عليه السلام در جلوي درب خانه ايستاد و با صداي بلند سلام كرد. جواني با پيراهن رنگين از خانه بيرون آمد حضرت به وي فرمود:

    از خدا بترس! تو همسرت را ترسانيده اي و او را از منزلت بيرون كرده اي.

    جوان در كمال خشم و بي ادبانه گفت:

    كار همسر من به شما چه ارتباطي دارد. (والله لاحرقنها بالنار لكلامك.) بخدا سوگند بخاطر اين سخن شما او را آتش خواهم زد!

    علي عليه السلام از حرف هاي جوان بي ادب و قانون شكن سخت بر آشفت! شمشير از غلاف كشيد و فرمود:

    من تو را امر به معروف و نهي از منكر مي كنم، فرمان الهي را ابلاغ مي كنم، حال تو بمن تمرد كرده از فرمان الهي سر پيچي مي كني؟ توبه كن والا تو را مي كشم.

    در اين فاصله كه بين حضرت و آن جوان سخن رد و بدل مي شد، افرادي كه از آنجا عبور مي كردند محضر امام (ع) رسيدند و به عنوان امير المؤمنين سلام مي كردند و از ايشان خواستار عفو جوان بودند.

    جوان كه حضرت را تا آن لحظه نشناخته بود از احترام مردم متوجه شد در مقابل رهبر مسلمانان خودسري مي كند، به خود آمد و با كمال شرمندگي سر را به طرف دست علي (ع) فرود آورد و گفت:

    يا امير المؤمنين از خطاي من درگذر، از فرمانت اطاعت مي كنم و حداكثر تواضع را درباره همسرم رعايت خواهم نمود. حضرت شمشير را در نيام فرو برد و از تقصيرات جوان گذشت و امر كرد داخل منزل خود شود و به زن نيز توصيه كرد كه با همسرت طوري رفتار كن كه چنين رفتار خشن پيش نيايد.(15)

    موضوعات: اخلاقی  لینک ثابت [یکشنبه 1396-09-26] [ 10:42:00 ب.ظ ]

    ارسال نظر »

       
      در وادی یابس چه گذشت    

    ابوبصير مي گويد:

    از امام صادق (ع) در مورد سوره والعاديات پرسيدم، امام (ع) فرمود: اين سوره در ماجراي وادي يابس (بيابان خشك) نازل شده است. پرسيدم: قضيه وادي يابس از چه قرار بود.

    امام صادق عليه السلام فرمود:

    - در بيابان يابس دوازده هزار نفر سواره نظام بودند، با هم عهد و پيمان محكم بستند كه تا آخرين لحظه، دست به دست هم دهند و حضرت محمد صلي الله عليه و آله و علي عليه السلام را بكشند.

    جبرئيل جريان را به رسول خدا صلي الله عليه و آله اطلاع داد. حضرت رسول صلي الله عليه و آله نخست ابوبكر و سپس عمر را با سپاهي چهار هزار نفري به سوي ايشان فرستاد كه البته بي نتيجه بازگشتند.

    پيامبر صلي الله عليه و آله در مرحله آخر علي عليه السلام را با چهار هزار نفر از مهاجر و انصار به سوي وادي يابس رهسپار نمود. حضرت علي عليه السلام با سپاه خود به طرف بيابان خشك حركت كردند.

    به دشمن خبر رسيد كه سپاه اسلام به فرماندهي علي عليه السلام روانه ميدان شده اند. دويست نفر از مردان مسلح دشمن به ميدان آمدند. علي عليه السلام با جمعي از اصحاب به سوي آنان رفتند. هنگامي كه در مقابل ايشان قرار گرفتند. از سپاه اسلام پرسيده شد كه شما كيستيد و از كجا آمده ايد و چه تصميمي داريد؟ علي عليه السلام در پاسخ فرمود:

    - من علي بن ابي طالب پسر عموي رسول خدا، برادر او و فرستاده او هستم، شما را به شهادت يكتايي خدا و بندگي و رسالت محمد صلي الله عليه و آله دعوت مي كنم. اگر ايمان بياوريد، در نفع و ضرر شريك مسلمانان هستيد.

    ايشان گفتند:

    - سخن تو را شنيديم، آماده جنگ باش و بدان كه ما، تو و اصحاب تو را خواهيم كشت! وعده ما صبح فردا.

    علي عليه السلام فرمود:

    - واي بر شما! مرا به بسياري جمعيت خود تهديد مي كنيد؟ بدانيد كه ما از خدا و فرشتگان و مسلمانان بر ضد شما كمك مي جوييم: (ولا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم)

    دشمن به پايگاههاي خود بازگشت و سنگر گرفت. علي عليه السلام نيز همراه اصحاب به پايگاه خود رفته و آماده نبرد شدند. شب هنگام، علي عليه السلام فرمان داد مسلمانان مركب هاي خود را آماده كنند و افسار و زين و جهاز شتران را مهيا نمايند و در حال آماده باش كامل براي حمله صبحگاهي باشند.

    وقتي كه سپيده سحر نمايان گشت، علي عليه السلام با اصحاب نماز خواندند و به سوي دشمن حمله بردند. دشمن آن چنان غافلگير شد كه تا هنگام درگيري نمي فهميد مسلمين از كجا بر آنان هجوم آورده اند. حمله چنان تند و سريع بود، قبل از رسيدن باقي سپاه اسلام، اغلب آنان به هلاكت رسيدند. در نتيجه، زنان و كودكانشان اسير شدند و اموالشان به دست مسلمين افتاد.

    جبرئيل امين، پيروزي علي عليه السلام و سپاه اسلام را به پيامبر صلي الله عليه و آله خبر دادند. آن حضرت بر منبر رفتند و پس از حمد و ثناي الهي، مسلمانان را از فتح مسلمين باخبر نموده و فرمودند كه تنها دو نفر از مسلمين به شهادت رسيده اند!

    پيامبر صلي الله عليه و آله و همه مسلمين از مدينه بيرون آمده و به استقبال علي عليه السلام شتافتند و در يك فرسخي مدينه، سپاه علي عليه السلام را خوش آمد گفتند. حضرت علي عليه السلام هنگامي كه پيامبر را ديدند از مركب پياده شده، پيامبر صلي الله عليه و آله نيز از مركب پياده شدند و ميان دو چشم (پيشاني) علي عليه السلام را بوسيدند. مسلمانان نيز مانند پيامبر صلي الله عليه و آله، از علي عليه السلام قدرداني مي كردند و كثرت غنايم جنگي و اسيران و اموال دشمن كه به دست مسلمين افتاده بود را از نظر مي گذراندند.

    در اين حال، جبرئيل امين نازل شد و به ميمنت اين پيروزي سوره (عاديات) به رسول اكرم صلي الله عليه و آله وحي شد:

    (والعاديات ضبحا، فالموريات قدحا، فالمغيرات صحبا، فأثرن نفعا فوسطن به جمعا…) (13)

    اشك شوق از چشمان پيامبر صلي الله عليه و آله سرازير گشت، و در اينجا بود كه آن سخن معروف را به علي عليه السلام فرمود:

    (اگر نمي ترسيدم كه گروهي از امتم، مطلبي را كه مسيحيان درباره حضرت مسيح عليه السلام گفته اند، درباره تو بگويند، در حق تو سخني مي گفتم كه از هر كجا عبور كني خاك زير پاي تو را براي تبرك برگيرند!)(14)

    موضوعات: اخلاقی  لینک ثابت  [ 10:41:00 ب.ظ ]

    ارسال نظر »

       
      مفهوم شخصیت    

    ​ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻓﻠﺴﻔﻰ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﻧﻔﺴﺎﻧﻴﺎﺕ ﻫﺮ ﻛﺴﻰ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺸﻜﻴﻞ ﻣﻴﺪﻫﺪ ﻭﻟﻰ ﺩﺭ ﺍﺻﻄﻼﺡ ﻋﻤﻮﻡ،ﺷﺨﺼﻴﺖ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﺩﺭ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﻇﻬﻮﺭ ﻭ ﺑﺮﻭﺯ ﺻﻔﺖ ﺧﺎﺻﻰ ﻣﺸﺨﺺ ﻭ ﺗﻌﻴﻴﻦ ﻣﻴﮕﺮﺩﺩ ﻣﺜﻼ ﻛﺴﻰ ﻛﻪ ﺷﻢ ﻗﻮﻯ ﺩﺭ ﺍﻣﻮﺭ ﺳﻴﺎﺳﻰ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﺳﻴﺎﺳﻰ ﻧﺎﻣﻴﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻋﺎﻟﻢ ﻭ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﻋﻠﻤﻰ ﺍﺯ ﻭﻯ ﻧﺎﻡ ﻣﻰ‏ﺑﺮﻧﺪ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﻰ ﺛﺎﺑﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﻔﺴﺎﻧﻴﺎﺕ ﻭ ﺻﻔﺎﺕ ﺟﺴﻤﺎﻧﻰ ﺩﺭ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺍﺛﺮ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻟﺬﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻌﺮﻓﻰ ﻛﺎﻣﻞ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﻫﺮ ﻓﺮﺩﻯ ﺑﺎﻳﺪ ﺻﻔﺎﺕ ﺟﺴﻤﺎﻧﻰ ﻭ ﺧﺼﻮﺻﻴﺎﺕ ﺭﻭﺣﻰ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺭﺳﻰ ﻧﻤﻮﺩ.
    ﺍﺯ ﻃﺮﻓﻰ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﺻﻔﺎﺕ ﺟﺴﻤﻰ ﻭ ﺧﺼﺎﻝ ﺭﻭﺣﻰ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﺭﻭﺵ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﺩﺭ ﻋﻠﻮﻡ ﻃﺒﻴﻌﻰ ﻳﻌﻨﻰ ﺍﺯ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﻭ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻧﻤﻮﺩ ﺯﻳﺮﺍ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻧﻔﺴﺎﻧﻴﺎﺕ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺧﻮﺩ ﻧﻔﺲ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺷﻨﺎﺧﺖ ﻭ ﻣﺠﻬﻮﻝ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺁﺛﺎﺭ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻴﺘﻮﺍﻥ ﺑﻮﺟﻮﺩﺷﺎﻥ ﭘﻰ ﺑﺮﺩ.
    ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺷﻨﺎﺳﺎﺋﻰ ﻣﺎ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﺍﻋﻢ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﻳﻦ ﺷﻨﺎﺳﺎﺋﻰ ﺳﻄﺤﻰ ﻭ ﻳﺎ ﻋﻠﻤﻰ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﻨﻮﻁ ﺑﺪﺍﺭﺍ ﺑﻮﺩﻥ ﺻﻔﺎﺕ ﻣﺸﺎﺑﻬﻰ ﺍﺯ ﺻﻔﺎﺕ ﺻﺎﺣﺐ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﺍﺳﺖ ﺑﻌﺒﺎﺭﺕ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺯ ﻃﺮﻳﻖ ﺣﺎﻻﺕ ﺩﺭﻭﻧﻰ ﺧﻮﺩ ﺑﻜﻴﻔﻴﺎﺕ ﻧﻔﺴﺎﻧﻰ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻧﻴﺰ ﭘﻰ ﻣﻰ‏ﺑﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﻴﻦ ﺭﻭﺵ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺁﻻﻡ ﻭ ﻟﺬﺍﻳﺬ ﺟﺴﻤﺎﻧﻰ ﻧﻴﺰ ﺻﺎﺩﻕ ﻣﻴﺒﺎﺷﺪ ﻫﻨﮕﺎﻣﻴﻜﻪ ﺁﺩﻣﻰ ﺍﺯ ﻓﻮﺕ ﻧﺰﺩﻳﻜﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﻭ ﻳﺎ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﻋﻀﻮﻯ ﻧﺎﻟﻪ‏ﻣﻴﻜﻨﺪ ﺗﺄﺛﺮ ﻭ ﺩﺭﺩ ﺳﺎﻳﺮﻳﻦ ﻧﻴﺰ ﺑﺮﺍﻯ ﺍﻭ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﺩﺭﺍﻙ ﻣﻴﺒﺎﺷﺪ.
    ﺍﺯ ﻃﺮﻓﻰ ﻛﻴﻔﻴﺎﺕ ﻧﻔﺴﺎﻧﻰ ﻫﺮ ﻛﺴﻰ ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﺨﻮﺩ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺗﺸﻜﻴﻞ ﻳﻚ ﺳﻠﺴﻠﻪ ﻭﺍﺣﺪﻯ ﺭﺍ ﻣﻴﺪﻫﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺍﺻﻄﻼﺡ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﻰ ﺁﻧﺮﺍ ﻭﺣﺪﺕ ﮔﻮﻳﻨﺪ ﻭ ﺍﻳﻦ ﻭﺣﺪﺕ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺤﻔﻮﻅ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﻭ ﻫﻮﻳﺖ ﺷﺨﺺ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻴﺪﻫﺪ.
    ﺑﺎ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻧﻜﺎﺕ ﻣﻌﺮﻭﺿﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎ ﺑﺨﻮﺍﻫﻴﻢ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺭﺍ ﭼﻪ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺻﻔﺎﺕ ﺟﺴﻤﺎﻧﻰ ﻭ ﭼﻪ ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﻣﻠﻜﺎﺕ ﻧﻔﺴﺎﻧﻰ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﻴﻢ ﺑﻴﻚ ﺍﺷﻜﺎﻝ ﻣﻬﻢ ﻭ ﻻ ﻳﻨﺤﻠﻰ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺧﻮﺍﻫﻴﻢ ﻧﻤﻮﺩ ﺯﻳﺮﺍ ﺳﺠﺎﻳﺎﻯ ﺍﺧﻼﻗﻰ ﻭ ﺻﻔﺎﺕ ﺧﺠﺴﺘﻪ ﻭ ﻋﺎﻟﻴﻪ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺭﻭﺡ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﻭ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺎ ﻣﺠﻬﻮﻝ ﺍﺳﺖ.
    ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺑﺸﺮ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﻰ ﺧﺼﻮﺻﻴﺎﺕ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻫﻴﭻ ﺑﺸﺮﻯ ﺩﻳﺪﻩ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﺳﺖ،ﻛﺎﺭﻫﺎﻯ ﺁﻧﺤﻀﺮﺕ ﺷﺒﻴﻪ ﺳﺎﻳﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﺒﻮﺩ ﺗﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﺑﺎ ﻧﻔﺲ ﺧﻮﺩ ﺑﺸﻨﺎﺳﻨﺪ ﺑﻠﻜﻪ ﺍﻭ ﻣﻈﻬﺮ ﺍﻟﻌﺠﺎﻳﺐ ﻭ ﺍﻟﻐﺮﺍﻳﺐ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺑﺸﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻭ ﺁﻳﻨﺪﻩ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻧﻤﻮﺩ !
    ﺍﻋﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﻓﻌﺎﻝ ﺍﻭ ﻛﻼ ﺧﺎﺭﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﻭ ﻋﺠﻴﺐ ﺑﻮﺩ،ﻛﺴﻰ ﻛﻪ ﺯﻭﺭﻣﻨﺪ ﻭ ﺗﻮﺍﻧﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻧﻤﻴﺸﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﺟﺤﺎﻑ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺻﺒﺮ ﻭ ﺗﺤﻤﻞ ﻧﻤﻴﻜﻨﺪ ﺯﻳﺮﺍ ﺻﺒﺮ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻋﺠﺰ ﺍﺳﺖ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺗﻮﺍﻧﺎﺋﻰ ﺍﻣﺎ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺩﺭ ﻛﻤﺎﻝ ﻗﺪﺭﺕ ﻭ ﻧﻴﺮﻭ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﺻﺒﺮ ﻭ ﺣﻠﻢ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻳﻦ ﻋﻤﻞ ﺭﺍ ﺟﺰ ﺍﻋﺠﺎﺯ ﺑﭽﻪ ﻣﻴﺘﻮﺍﻥ ﺗﻌﺒﻴﺮ ﻧﻤﻮﺩ؟
    ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻛﺴﻰ ﻛﻪ ﺍﺩﻳﺐ ﻭ ﺧﻮﺵ ﻗﺮﻳﺤﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺎﻗﺪ ﺻﻔﺖ ﺭﺯﻣﺠﻮﺋﻰ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺑﺪﺭﺩ ﺻﺤﻨﻪ ﻛﺎﺭ ﺯﺍﺭ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺍﺩﻳﺐ ﻭ ﺧﻄﻴﺐ ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻔﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻋﻴﻦ ﺣﺎﻝ ﺩﻝ ﻭ ﺯﻫﺮﻩ ﺷﺠﻌﺎﻥ ﻋﺮﺏ ﺩﺭ ﻣﻴﺪﺍﻧﻬﺎﻯ ﺟﻨﮓ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻫﻴﺒﺖ ﺍﻭ ﺫﻭﺏ ﻣﻴﮕﺮﺩﻳﺪ.
    ﺳﻴﺪ ﺭﺿﻰ (ﺭﺣﻤﺔ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ) ﺩﺭ ﻣﻘﺪﻣﻪ ﻧﻬﺞ ﺍﻟﺒﻼﻏﻪ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ ﺍﮔﺮ ﻛﺴﻰ ﺩﺭ ﺧﻄﺒﻪ‏ﻫﺎ ﻭ ﻛﻠﻤﺎﺕ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺁﻧﺤﻀﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ ﺗﺄﻣﻞ ﻭ ﺍﻧﺪﻳﺸﻪ ﻧﻤﺎﻳﺪ ﻳﻘﻴﻨﺎ ﭼﻨﻴﻦ ﺗﺼﻮﺭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﮔﻮﻳﻨﺪﻩ ﺍﻳﻦ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺴﻰ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﻛﻨﺎﺭﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺟﺰ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﻭ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﺎﻣﻮﺭ ﻣﻌﻨﻮﻯ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﻰ ﺑﭽﻴﺰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﺍﻫﺘﻤﺎﻡ ﻧﻮﺭﺯﺩ،ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﺼﻮﺭ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﻛﺮﺩ ﮔﻮﻳﻨﺪﻩ ﺍﻳﻦ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﻛﺴﻰ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺷﻤﺸﻴﺮﺵ ﺧﻮﻥ ﭼﻜﻴﺪﻩ ﻭ ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﻛﻪ ﻳﻜﺘﻨﻪ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺍﻣﻮﺍﺝ ﺧﺮﻭﺷﺎﻥ ﺩﺭﻳﺎﻯ ﺳﭙﺎﻩ ﻏﻮﻃﻪ‏ﻭﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺍﺯﻓﻀﺎﺋﻞ ﻋﺠﻴﺒﻪ ﺁﻧﺤﻀﺮﺕ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺟﻤﻊ ﺑﻴﻦ ﺍﺿﺪﺍﺩ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
    ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﺍﺑﻦ ﺍﺑﻰ ﺍﻟﺤﺪﻳﺪ ﺩﺭ ﺷﺮﺡ ﻧﻬﺞ ﺍﻟﺒﻼﻏﻪ ﻣﻴﻨﻮﻳﺴﺪ ﻛﻪ ﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺷﺠﺎﻉ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ‏ﺍﻯ ﻧﺪﻳﺪﻩ‏ﺍﻳﻢ،ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻃﻠﺤﻪ ﻭ ﺯﺑﻴﺮ ﻭ ﻋﺒﺪ ﺍﻟﻠﻪ ﺑﻦ ﺯﺑﻴﺮ ﻭ ﻋﺒﺪ ﺍﻟﻤﻠﻚ ﺑﻦ ﻣﺮﻭﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﺎﻡ ﻣﻰ‏ﺑﺮﺩ ﻛﻪ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺷﺠﺎﻉ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭﻟﻰ ﺑﺨﻞ ﻭ ﺣﺮﺹ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺷﺠﺎﻋﺖ ﻭ ﺳﺨﺎﻭﺕ ﺍﻣﻴﺮ ﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﭽﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺍﺯ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﻋﺠﻴﺒﻪ ﻭ ﺍﻭﺻﺎﻑ ﻣﺨﺼﻮﺻﻪ ﺁﻧﺤﻀﺮﺕ ﺍﺳﺖ.
    ﺑﺮ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﻓﺮﻭﺗﻦ ﻭ ﻣﺘﻮﺍﺿﻊ ﻓﺎﻗﺪ ﻫﻴﺒﺖ ﻭ ﻭﻗﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺑﻌﻠﺖ ﺗﻮﺍﺿﻌﺸﺎﻥ ﻛﺴﻰ ﻣﺮﻋﻮﺏ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﻤﻴﮕﺮﺩﺩ ﻭﻟﻰ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺑﺎ ﻛﻤﺎﻝ ﺗﻮﺍﺿﻊ ﻭ ﺷﻜﺴﺘﻪ ﻧﻔﺴﻰ ﻛﻪ ﺣﺘﻰ ﺭﻭﻯ ﺧﺎﻛﻬﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﺍﺑﻮ ﺗﺮﺍﺑﺶ ﻣﻴﮕﻔﺘﻨﺪ ﭼﻨﺎﻥ ﻫﻴﺒﺖ ﻭ ﺭﻋﺐ ﻭ ﺷﻜﻮﻫﻰ ﺩﺍﺷﺖ ﻛﻪ ﺩﻝ ﺷﻴﺮ ﺭﺍ ﺁﺏ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﭼﻨﺎﻧﻜﻪ ﺭﻭﺯﻯ ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ ﺑﻘﻴﺲ ﺑﻦ ﺳﻌﺪ ﮔﻔﺖ ﺧﺪﺍ ﺭﺣﻤﺖ ﻛﻨﺪ ﺍﺑﻮﺍﻟﺤﺴﻦ ﺭﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﻭ ﺧﻮﺵ ﻃﺒﻊ ﺑﻮﺩ،ﻗﻴﺲ ﮔﻔﺖ ﺑﺨﺪﺍ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺷﻜﻔﺘﮕﻰ ﻭ ﺧﻨﺪﺍﻧﻰ ﻫﻴﺒﺘﺶ ﺍﺯ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﻓﺰﻭﻥ‏ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﻫﻴﺒﺖ ﺗﻘﻮﻯ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺁﻧﺠﻨﺎﺏ ﺩﺍﺷﺖ ﻧﻪ ﻣﺜﻞ ﻫﻴﺒﺘﻰ ﻛﻪ ﺍﺭﺍﺫﻝ ﻭ ﺍﻭﺑﺎﺵ ﺷﺎﻡ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
    ﺍﻳﻦ ﻣﻄﻠﺐ ﻧﻴﺰ ﺑﺪﻳﻬﻰ ﻭ ﻣﺴﻠﻢ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﺮ ﻛﺲ ﺩﺭ ﺻﻔﺘﻰ ﻭ ﻳﺎ ﺩﺭ ﺣﺮﻓﻪ‏ﺍﻯ ﻣﺘﺨﺼﺺ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﺮﻓﻪ ﻭ ﻓﻦ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺑﺮ ﻛﺲ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻛﻪ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﻛﻠﻰ ﻭ ﻋﻤﻮﻣﻰ ﺩﺭ ﭼﻨﺪ ﻓﻦ ﻭ ﺣﺮﻓﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﻀﻴﻠﺖ ﻭ ﺍﺭﺟﺤﻴﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﺜﻼ ﻳﻚ ﭘﺰﺷﻚ ﻣﺘﺨﺼﺺ ﺩﺭ ﺑﻴﻤﺎﺭﻳﻬﺎﻯ ﻗﻠﺒﻰ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﻌﺎﻟﺠﻪ ﺁﻥ ﻋﻀﻮ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻳﻚ ﭘﺰﺷﻚ ﻋﻤﻮﻣﻰ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺳﺎﻳﺮ ﺩﺳﺘﮕﺎﻫﻬﺎﻯ ﺑﺪﻥ ﻣﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﻗﻠﺐ ﻫﻢ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﻛﻠﻰ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﻬﺎﺭﺕ ﻭ ﺑﺮﺗﺮﻯ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻌﺒﺎﺭﺕ ﺩﻳﮕﺮ ﻫﺮ ﺫﻭ ﻓﻨﻮﻧﻰ ﻣﻐﻠﻮﺏ ﺫﻭ ﻓﻦ ﺍﺳﺖ ﭼﻨﺎﻧﻜﻪ ﮔﻮﻳﻨﺪ.
    ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﻛﻪ ﺫﻭ ﻓﻨﻮﻧﻰ ﺍﻣﺎ 

    ﺫﻭ ﻓﻦ ﺯ ﺫﻭﻓﻨﻮﻥ ﺑﺴﻰ ﺑﻪ
    ﻭﻟﻰ ﻓﻘﻂ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺍ ﺑﻮﺩﻥ ﻛﻠﻴﻪ ﺻﻔﺎﺕ ﻛﻤﺎﻟﻴﻪ ﻭ ﻓﻀﺎﺋﻞ ﻧﻔﺴﺎﻧﻰ ﺩﺭ ﻫﺮ ﻳﻚ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﻴﺰ ﺳﺮﺁﻣﺪ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﻭﺍﺣﺪﻯ ﺭﺍ ﻳﺎﺭﺍﻯ ﺑﺮﺍﺑﺮﻯ ﻭ ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺩﺭ ﻫﻴﭽﻴﻚ ﺍﺯ ﺻﻔﺎﺕ ﻣﺰﺑﻮﺭ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
    ﻧﻴﺮﻭ ﻭ ﺍﻧﺮﮊﻯ ﺑﺪﻥ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ ﺟﺬﺏ ﻣﻮﺍﺩ ﻏﺬﺍﺋﻰ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻧﻴﺮﻭ ﻭ ﻛﺎﻟﺮﻯ ﺣﺎﺻﻠﻪ ﺍﺯ ﻏﺬﺍ ﻛﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻧﺮﮊﻯ ﻣﺼﺮﻑ ﺷﺪﻩ ﺑﺪﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﻦ ﺁﺩﻣﻰ ﺿﻌﻴﻒ ﻭ ﺭﻧﺠﻮﺭ ﮔﺮﺩﺩ ﻭﺑﺸﻬﺎﺩﺕ ﻋﻤﻮﻡ ﻣﻮﺭﺧﻴﻦ ﺧﻮﺭﺍﻙ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻨﺎﻥ ﺟﻮﻳﻨﻰ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺳﻪ ﻟﻘﻤﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﺩ ﻭﻟﻰ ﻧﻴﺮﻭﻯ ﺑﺎﺯﻭﻯ ﺍﻭ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺩﺭﺏ ﺧﻴﺒﺮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﻴﺦ ﻭ ﺑﻦ ﺑﺮ ﻛﻨﺪ ﻭ ﻣﺮﺣﺐ ﺧﻴﺒﺮﻯ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺿﺮﺑﺘﻰ ﺑﺨﺎﻙ ﺍﻓﻜﻨﺪﻩ ﻭ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺘﺤﻴﺮ ﻭ ﺗﻌﺠﺐ ﻭﺍﺩﺍﺭﺩ ﭼﻨﺎﻧﻜﻪ ﺧﻮﺩ ﺁﻧﺤﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﺎﻳﺪ:
    ﺁﻧﻜﺲ ﻛﻪ ﻧﺎﻥ ﺟﻮﻳﻦ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺳﻔﺮﻩ ﺩﻳﺪ ﺗﻌﺠﺐ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻧﺎﻥ ﺟﻮﻳﻦ ﺑﺮ ﻟﺸﮕﺮﻯ ﺍﻧﺒﻮﻩ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻭ ﺳﭙﺎﻫﻰ ﺭﺍ ﺑﺘﻨﻬﺎﺋﻰ ﺩﺭ ﻫﻢ ﻣﻴﺸﻜﻨﻢ!
    ﻭ ﺑﺎﺯ ﻛﺴﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺷﺠﺎﻉ ﻭ ﺧﻮﻧﺮﻳﺰ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺟﻨﮓ ﻭ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻓﺎﻗﺪ ﻏﺮﻳﺰﻩ ﺗﺮﺣﻢ ﻭ ﻋﺎﻃﻔﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻗﻠﺐ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﻴﺮﮔﻰ ﻭ ﻗﺴﺎﻭﺕ ﻓﺮﺍ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ ﺟﺰ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻛﻪ ﺍﺑﻄﺎﻝ ﻭ ﺷﺠﻌﺎﻥ ﻋﺮﺏ ﺭﺍ ﻃﻌﻤﻪ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﺧﻮﺩ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻋﻴﻦ ﺣﺎﻝ ﭼﻨﺎﻥ ﺭﻗﺖ ﻗﻠﺐ ﻭ ﻋﺎﻃﻔﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﺣﺎﻝ ﺑﻴﻨﻮﺍﻳﺎﻥ ﺍﻧﺪﻭﻫﮕﻴﻦ ﻣﻴﺸﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﻳﺪﻥ ﻃﻔﻞ ﻳﺘﻴﻤﻰ ﺍﺷﮓ ﭼﺸﻤﺶ ﺟﺎﺭﻯ ﻣﻴﮕﺸﺖ،ﭼﻪ ﺧﻮﺏ ﮔﻔﺘﻪ ﮔﻮﻳﻨﺪﻩ ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ :
    ﺍﺳﺪ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﺫﺍ ﺻﺎﻝ ﻭ ﺻﺎﺡ‏ 

    ﺍﺑﻮ ﺍﻻﻳﺘﺎﻡ ﺍﺫﺍ ﺟﺎﺩ ﻭ ﺑﺮ
    (ﻣﻮﻗﻌﻰ ﻛﻪ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻭ ﺻﻴﺤﻪ ﻣﻴﺰﺩ ﺷﻴﺮ ﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺟﻮﺩ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﻥ ﭘﺪﺭ ﻳﺘﻴﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩ) .
    ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺁﻧﺤﻀﺮﺕ ﺭﺍ ﺍﻋﺠﻮﺑﺔ ﺍﻟﻌﺠﺎﻳﺐ ﮔﻔﺘﻪ‏ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﻣﺒﺎﺭﻛﺶ ﻣﺠﻤﻊ ﺍﺿﺪﺍﺩ ﻭ ﺻﻔﺎﺕ ﻣﺘﺒﺎﻳﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺧﻮﺩ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺑﺰﺭﮔﻰ ﺍﺳﺖ ﺯﻳﺮﺍ ﻛﻪ ﺑﻈﺎﻫﺮ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻣﻨﻄﻖ ﺍﺟﺘﻤﺎﻉ ﺿﺪﻳﻦ ﻭ ﻧﻘﻴﻀﻴﻦ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ.
    ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﻃﺒﻴﻌﻰ ﻭ ﻋﻠﻤﺎﻯ ﻋﻠﻢ ﺍﻟﻨﻔﺲ ﺛﺎﺑﺖ ﻛﺮﺩﻩ‏ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﻐﺰ ﺁﺩﻣﻰ ﻣﺮﻛﺰ ﺍﺩﺍﺭﻛﺎﺕ ﻭ ﺗﻌﻘﻼﺕ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﺑﻨﺎﺣﻴﻪ‏ﺍﻯ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺁﺳﻴﺐ ﺑﺮﺳﺪ ﺩﺭ ﻃﺮﺯ ﺗﻌﻘﻞ ﻭ ﺍﺩﺭﺍﻙ ﻭ ﺑﺨﺼﻮﺹ ﺩﺭ ﻗﻮﻩ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﻭ ﺑﺎﻳﮕﺎﻧﻰ ﺫﻫﻦ ﺍﺧﺘﻼﻻﺗﻰ ﭘﺪﻳﺪ ﻣﻴﺂﻳﺪ ﻛﻪ ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻔﺮﺍﻣﻮﺷﻰ ﻭ ﻫﺬﻳﺎﻥ ﻭ ﭘﺮﺕ ﮔﻮﺋﻰ ﻭ ﺍﻣﺜﺎﻝ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻴﺸﻮﺩ،ﺑﺎ ﻗﺒﻮﻝ ﺍﻳﻦ ﻣﻄﻠﺐ ﭼﻪ ﺍﻋﺠﺎﺯﻯ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﻛﻪ ﻭﻗﺘﻰ ﻓﺮﻕ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺍﺯ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﺯﻫﺮ ﺁﻟﻮﺩ ﺍﺑﻦ ﻣﻠﺠﻢ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﻠﻌﻨﺔ ﺷﻜﺎﻓﺘﻪ ﮔﺮﺩﻳﺪ ﻣﻐﺰ ﻣﺘﻼﺷﻰ ﻭ ﻣﺴﻤﻮﻡ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺍﺻﻼ ﻣﻐﺰﻯ ﺑﺎﻗﻰ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﻣﺮﻛﺰ ﺍﺩﺭﺍﻛﺎﺕ ﻭ ﺗﻌﻘﻼﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﻭﻟﻰ ﺁﻧﺤﻀﺮﺕ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻧﺤﺎﻝ ﻣﻴﻔﺮﻣﻮﺩ ﺳﻠﻮﻧﻰ ﻗﺒﻞ ﺍﻥ ﺗﻔﻘﺪﻭﻧﻰ!ﻭ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﮔﻬﺮﺑﺎﺭﻯ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻭﺻﻴﺖ‏ﻫﺎﻯ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﻣﻮﺩ ﺣﺎﻭﻯ ﻧﻜﺎﺕ ﻋﻠﻤﻰ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﻰ ﺑﻮﺩﻩ ﻭﺑﺎ ﺧﻄﺒﻪ‏ﻫﺎﻯ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﻭ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﻼﻣﺖ ﻭ ﺗﻨﺪﺭﺳﺘﻰ ﺍﻳﺮﺍﺩ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻛﻮﭼﻜﺘﺮﻳﻦ ﻓﺮﻗﻰ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﺎﺯ ﻋﺠﺐ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺿﻤﻦ ﻣﻮﻋﻈﻪ ﻭ ﻭﺻﻴﺖ ﮔﺎﻫﻰ ﺑﺤﺎﻟﺖ ﺍﻏﻤﺎﺀ ﻭ ﺑﻴﻬﻮﺷﻰ ﻣﻴﺎﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺑﻬﻮﺵ ﺁﻣﺪﻥ ﺩﻧﺒﺎﻟﻪ ﻣﻄﻠﺐ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﻥ ﻣﻴﻔﺮﻣﻮﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻛﻮﭼﻜﺘﺮﻳﻦ ﺗﻐﻴﻴﺮﻯ ﺩﺭ ﺍﺳﻠﻮﺏ ﻛﻠﻤﺎﺕ ﻭ ﺍﻟﻔﺎﻅ ﻭ ﻳﺎ ﺩﺭ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﻣﻌﺎﻧﻰ ﻭ ﻣﻀﺎﻣﻴﻦ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻮﺟﻮﺩ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ!!
    ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ ﻫﻤﭽﻨﺎﻧﻜﻪ ﺩﺭ ﻣﻘﺪﻣﻪ ﺍﻳﻦ ﻓﺼﻞ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮔﺮﺩﻳﺪ ﺷﺮﺡ ﻭ ﺗﻮﺻﻴﻒ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺍﺯ ﻋﻬﺪﻩ ﺗﻘﺮﻳﺮ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﺧﺎﺭﺝ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﻭ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺍﻭ ﺑﺎﻗﻴﺎﺳﺎﺕ ﻣﺎ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻔﻬﻴﻢ ﻧﻤﻴﺒﺎﺷﺪ.ﻟﺬﺍ ﺑﻘﻮﻝ ﻣﻮﻟﻮﻯ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭ ﭘﺎﻛﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﻴﺎﺱ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﻧﮕﻴﺮﻳﻢ ﻭ ﺑﻠﻜﻪ ﺑﻌﺠﺰ ﻭ ﻧﺎﺗﻮﺍﻧﻰ ﺧﻮﺩ ﺍﺯ ﺩﺭﻙ ﻫﻮﻳﺖ ﻭ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺍﻗﺮﺍﺭ ﻛﻨﻴﻢ ﻛﻪ ﺍﻓﻜﺎﺭ ﻛﻮﭼﻚ ﻣﺎ ﻗﺎﺑﻠﻴﺖ ﺩﺭﻙ ﻭﺍﻗﻌﻴﺖ ﺁﻧﺮﺍ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺷﺖ.
    ﻣﻄﺎﻟﺒﻰ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻓﺼﻮﻝ ﺁﻳﻨﺪﻩ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻌﺮﻓﻰ ﻭ ﻧﻤﺎﻳﺎﻧﺪﻥ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﺁﻧﺤﻀﺮﺕ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻤﻨﺎﻗﺐ ﻭ ﻣﻜﺎﺭﻡ ﺍﺧﻼﻗﻰ ﺍﻭ ﻧﮕﺎﺷﺘﻪ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺑﺮﺍﻯ ﺍﻗﻨﺎﻉ ﺫﻫﻦ ﻣﺎ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻻ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﻭﺍﻗﻌﻰ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻧﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺭﺍ ﻳﺎﺭﺍﻯ ﮔﻔﺘﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﻗﻠﻢ ﺭﺍ ﺗﻮﺍﻧﺎﺋﻰ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺯﻳﺮﺍ ﺁﻧﺠﻨﺎﺏ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻓﻀﺎﺋﻞ ﺍﺧﻼﻗﻰ ﻭ ﻣﻠﻜﺎﺕ ﻧﻔﺴﺎﻧﻰ ﻭﺍﺭﺙ ﻧﺒﻰ ﺍﻛﺮﻡ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺑﺂﻥ ﻛﻮﻩ ﻣﺮﺗﻔﻊ ﻭ ﺑﻠﻨﺪﻯ ﻣﺎﻧﺪ ﻛﻪ ﻃﺎﻳﺮ ﺧﻴﺎﻝ ﺑﻘﻠﻪ ﺁﻥ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺍﻗﻴﺎﻧﻮﺱ ﮊﺭﻓﻰ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻏﻮﺍﺹ ﺍﻧﺪﻳﺸﻪ ﺭﺍ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻘﻌﺮ ﺁﻥ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ ﺑﺪﻳﻨﺠﻬﺖ ﭘﻴﻐﻤﺒﺮ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﺑﻌﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺧﻄﺎﺏ ﻓﺮﻣﻮﺩ ﻛﻪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺳﺰﺍﻭﺍﺭ ﻣﻌﺮﻓﺘﺶ ﻛﺴﻰ ﺟﺰ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻧﺸﻨﺎﺧﺖ ﻭ ﺗﺮﺍ ﻧﻴﺰ ﭼﻨﺎﻧﻜﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﻭ ﺷﺎﻳﺪ ﻛﺴﻰ ﺟﺰ ﺧﺪﺍ ﻭ ﻣﻦ ﻧﺸﻨﺎﺧﺖ:
    ﻳﺎ ﻋﻠﻰ ﻣﺎ ﻋﺮﻑ ﺍﻟﻠﻪ ﺣﻖ ﻣﻌﺮﻓﺘﻪ ﻏﻴﺮﻯ ﻭ ﻏﻴﺮﻙ ﻭ ﻣﺎ ﻋﺮﻓﻚ ﺣﻖ ﻣﻌﺮﻓﺘﻚ ﻏﻴﺮ ﺍﻟﻠﻪ ﻭ ﻏﻴﺮﻯ (1) .
    ﻭ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺍﻳﻦ ﻣﻘﺎﻝ ﺳﺨﻦ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﻣﺘﻜﻠﻤﻴﻦ ﻣﺸﻬﻮﺭ ﺑﻨﺎﻡ ﻧﻈﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺣﻖ ﺁﻧﺤﻀﺮﺕ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ :
    ﻛﺎﺭ ﺍﻣﻴﺮ ﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺳﺨﺖ ﻣﺸﻜﻞ ﺍﺳﺖ ﭼﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﻴﻢ ﺩﺭ ﻣﺪﺡ‏ﻭ ﺛﻨﺎﻯ ﺍﻭ ﺑﺎﻗﺘﻀﺎﻯ ﺣﻖ ﻭ ﻣﻘﺎﻡ ﺳﺨﻦ ﮔﻮﺋﻴﻢ ﻏﺎﻟﻰ ﻣﻴﺸﻮﻳﻢ،ﻭ ﺍﮔﺮ ﻗﺼﻮﺭ ﻭﺭﺯﻳﻢ ﻛﺎﻓﺮ ﮔﺮﺩﻳﻢ،ﻭ ﻳﻚ ﺣﺎﻟﺖ ﻣﻴﺎﻧﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺩﻭ ﺣﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻟﻄﻴﻒ ﻭ ﺩﻗﻴﻖ،ﻭ ﺍﺩﺭﺍﻙ ﺁﻥ ﻣﻨﻮﻁ ﺑﺘﻮﻓﻴﻖ ﺍﺳﺖ (2) .
    ﭘﻰ‏ﻧﻮﺷﺘﻬﺎ:
    (1) ﻣﻨﺎﻗﺐ ﺍﺑﻦ ﺷﻬﺮ ﺁﺷﻮﺏ ﺟﻠﺪ 2 ﺹ .51
    (2) ﻧﺎﺳﺦ ﺍﻟﺘﻮﺍﺭﻳﺦ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﻰ ﺍﻣﺎﻡ ﺑﺎﻗﺮ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺟﻠﺪ 7 ﺹ .127

    موضوعات: اخلاقی  لینک ثابت  [ 10:39:00 ب.ظ ]

    ارسال نظر »

       
      مفهوم شخصیت    

    ​ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻓﻠﺴﻔﻰ ﻣﺠﻤﻮﻋﻪ ﻧﻔﺴﺎﻧﻴﺎﺕ ﻫﺮ ﻛﺴﻰ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺸﻜﻴﻞ ﻣﻴﺪﻫﺪ ﻭﻟﻰ ﺩﺭ ﺍﺻﻄﻼﺡ ﻋﻤﻮﻡ،ﺷﺨﺼﻴﺖ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﺩﺭ ﻧﺘﻴﺠﻪ ﻇﻬﻮﺭ ﻭ ﺑﺮﻭﺯ ﺻﻔﺖ ﺧﺎﺻﻰ ﻣﺸﺨﺺ ﻭ ﺗﻌﻴﻴﻦ ﻣﻴﮕﺮﺩﺩ ﻣﺜﻼ ﻛﺴﻰ ﻛﻪ ﺷﻢ ﻗﻮﻯ ﺩﺭ ﺍﻣﻮﺭ ﺳﻴﺎﺳﻰ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﺳﻴﺎﺳﻰ ﻧﺎﻣﻴﺪﻩ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻋﺎﻟﻢ ﻭ ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﺑﻌﻨﻮﺍﻥ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﻋﻠﻤﻰ ﺍﺯ ﻭﻯ ﻧﺎﻡ ﻣﻰ‏ﺑﺮﻧﺪ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﻰ ﺛﺎﺑﺖ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻧﻔﺴﺎﻧﻴﺎﺕ ﻭ ﺻﻔﺎﺕ ﺟﺴﻤﺎﻧﻰ ﺩﺭ ﻫﻤﺪﻳﮕﺮ ﺍﺛﺮ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻟﺬﺍ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻌﺮﻓﻰ ﻛﺎﻣﻞ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﻫﺮ ﻓﺮﺩﻯ ﺑﺎﻳﺪ ﺻﻔﺎﺕ ﺟﺴﻤﺎﻧﻰ ﻭ ﺧﺼﻮﺻﻴﺎﺕ ﺭﻭﺣﻰ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﻰ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺮﺭﺳﻰ ﻧﻤﻮﺩ.
    ﺍﺯ ﻃﺮﻓﻰ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﺻﻔﺎﺕ ﺟﺴﻤﻰ ﻭ ﺧﺼﺎﻝ ﺭﻭﺣﻰ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﺑﺎﻳﺪ ﺍﺯ ﺭﻭﺵ ﻣﻌﻤﻮﻝ ﺩﺭ ﻋﻠﻮﻡ ﻃﺒﻴﻌﻰ ﻳﻌﻨﻰ ﺍﺯ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﻭ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﻧﻤﻮﺩ ﺯﻳﺮﺍ ﺣﻘﻴﻘﺖ ﻧﻔﺴﺎﻧﻴﺎﺕ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺧﻮﺩ ﻧﻔﺲ ﻏﻴﺮ ﻗﺎﺑﻞ ﺷﻨﺎﺧﺖ ﻭ ﻣﺠﻬﻮﻝ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻓﻘﻂ ﺍﺯ ﺁﺛﺎﺭ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻴﺘﻮﺍﻥ ﺑﻮﺟﻮﺩﺷﺎﻥ ﭘﻰ ﺑﺮﺩ.
    ﻣﻮﺿﻮﻉ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺷﻨﺎﺳﺎﺋﻰ ﻣﺎ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﺍﻋﻢ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺍﻳﻦ ﺷﻨﺎﺳﺎﺋﻰ ﺳﻄﺤﻰ ﻭ ﻳﺎ ﻋﻠﻤﻰ ﺑﺎﺷﺪ ﻣﻨﻮﻁ ﺑﺪﺍﺭﺍ ﺑﻮﺩﻥ ﺻﻔﺎﺕ ﻣﺸﺎﺑﻬﻰ ﺍﺯ ﺻﻔﺎﺕ ﺻﺎﺣﺐ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﺍﺳﺖ ﺑﻌﺒﺎﺭﺕ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺯ ﻃﺮﻳﻖ ﺣﺎﻻﺕ ﺩﺭﻭﻧﻰ ﺧﻮﺩ ﺑﻜﻴﻔﻴﺎﺕ ﻧﻔﺴﺎﻧﻰ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﻧﻴﺰ ﭘﻰ ﻣﻰ‏ﺑﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﻴﻦ ﺭﻭﺵ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺁﻻﻡ ﻭ ﻟﺬﺍﻳﺬ ﺟﺴﻤﺎﻧﻰ ﻧﻴﺰ ﺻﺎﺩﻕ ﻣﻴﺒﺎﺷﺪ ﻫﻨﮕﺎﻣﻴﻜﻪ ﺁﺩﻣﻰ ﺍﺯ ﻓﻮﺕ ﻧﺰﺩﻳﻜﺎﻥ ﺧﻮﺩ ﻣﺘﺄﺛﺮ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﻭ ﻳﺎ ﺍﺯ ﺩﺭﺩ ﻋﻀﻮﻯ ﻧﺎﻟﻪ‏ﻣﻴﻜﻨﺪ ﺗﺄﺛﺮ ﻭ ﺩﺭﺩ ﺳﺎﻳﺮﻳﻦ ﻧﻴﺰ ﺑﺮﺍﻯ ﺍﻭ ﻗﺎﺑﻞ ﺍﺩﺭﺍﻙ ﻣﻴﺒﺎﺷﺪ.
    ﺍﺯ ﻃﺮﻓﻰ ﻛﻴﻔﻴﺎﺕ ﻧﻔﺴﺎﻧﻰ ﻫﺮ ﻛﺴﻰ ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﺨﻮﺩ ﺍﻭ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺗﺸﻜﻴﻞ ﻳﻚ ﺳﻠﺴﻠﻪ ﻭﺍﺣﺪﻯ ﺭﺍ ﻣﻴﺪﻫﻨﺪ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺍﺻﻄﻼﺡ ﺭﻭﺍﻧﺸﻨﺎﺳﻰ ﺁﻧﺮﺍ ﻭﺣﺪﺕ ﮔﻮﻳﻨﺪ ﻭ ﺍﻳﻦ ﻭﺣﺪﺕ ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺤﻔﻮﻅ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﻭ ﻫﻮﻳﺖ ﺷﺨﺺ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﻣﻴﺪﻫﺪ.
    ﺑﺎ ﺩﺭ ﻧﻈﺮ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﻧﻜﺎﺕ ﻣﻌﺮﻭﺿﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎ ﺑﺨﻮﺍﻫﻴﻢ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺭﺍ ﭼﻪ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﺻﻔﺎﺕ ﺟﺴﻤﺎﻧﻰ ﻭ ﭼﻪ ﺍﺯ ﻟﺤﺎﻅ ﻣﻠﻜﺎﺕ ﻧﻔﺴﺎﻧﻰ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﻄﺎﻟﻌﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﻫﻴﻢ ﺑﻴﻚ ﺍﺷﻜﺎﻝ ﻣﻬﻢ ﻭ ﻻ ﻳﻨﺤﻠﻰ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺧﻮﺍﻫﻴﻢ ﻧﻤﻮﺩ ﺯﻳﺮﺍ ﺳﺠﺎﻳﺎﻯ ﺍﺧﻼﻗﻰ ﻭ ﺻﻔﺎﺕ ﺧﺠﺴﺘﻪ ﻭ ﻋﺎﻟﻴﻪ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺭﻭﺡ ﺑﺰﺭﮒ ﺍﻭ ﻧﻬﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﺎ ﻣﺠﻬﻮﻝ ﺍﺳﺖ.
    ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺑﺸﺮ ﺑﻮﺩ ﻭﻟﻰ ﺧﺼﻮﺻﻴﺎﺕ ﻭﺟﻮﺩ ﺍﻭ ﺩﺭ ﻫﻴﭻ ﺑﺸﺮﻯ ﺩﻳﺪﻩ ﻧﺸﺪﻩ ﺍﺳﺖ،ﻛﺎﺭﻫﺎﻯ ﺁﻧﺤﻀﺮﺕ ﺷﺒﻴﻪ ﺳﺎﻳﺮ ﻣﺮﺩﻡ ﻧﺒﻮﺩ ﺗﺎ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻣﻘﺎﻳﺴﻪ ﺑﺎ ﻧﻔﺲ ﺧﻮﺩ ﺑﺸﻨﺎﺳﻨﺪ ﺑﻠﻜﻪ ﺍﻭ ﻣﻈﻬﺮ ﺍﻟﻌﺠﺎﻳﺐ ﻭ ﺍﻟﻐﺮﺍﻳﺐ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻓﺮﺍﺩ ﺑﺸﺮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻭ ﺁﻳﻨﺪﻩ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﻭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻧﻤﻮﺩ !
    ﺍﻋﻤﺎﻝ ﻭ ﺍﻓﻌﺎﻝ ﺍﻭ ﻛﻼ ﺧﺎﺭﻕ ﺍﻟﻌﺎﺩﻩ ﻭ ﻋﺠﻴﺐ ﺑﻮﺩ،ﻛﺴﻰ ﻛﻪ ﺯﻭﺭﻣﻨﺪ ﻭ ﺗﻮﺍﻧﺎ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺴﻠﻴﻢ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻧﻤﻴﺸﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺍﺟﺤﺎﻑ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺻﺒﺮ ﻭ ﺗﺤﻤﻞ ﻧﻤﻴﻜﻨﺪ ﺯﻳﺮﺍ ﺻﺒﺮ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻋﺠﺰ ﺍﺳﺖ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺗﻮﺍﻧﺎﺋﻰ ﺍﻣﺎ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺩﺭ ﻛﻤﺎﻝ ﻗﺪﺭﺕ ﻭ ﻧﻴﺮﻭ ﻧﻬﺎﻳﺖ ﺻﺒﺮ ﻭ ﺣﻠﻢ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻳﻦ ﻋﻤﻞ ﺭﺍ ﺟﺰ ﺍﻋﺠﺎﺯ ﺑﭽﻪ ﻣﻴﺘﻮﺍﻥ ﺗﻌﺒﻴﺮ ﻧﻤﻮﺩ؟
    ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﻛﺴﻰ ﻛﻪ ﺍﺩﻳﺐ ﻭ ﺧﻮﺵ ﻗﺮﻳﺤﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﺎﻗﺪ ﺻﻔﺖ ﺭﺯﻣﺠﻮﺋﻰ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺑﺪﺭﺩ ﺻﺤﻨﻪ ﻛﺎﺭ ﺯﺍﺭ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﺩ ﺍﻣﺎ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺍﺩﻳﺐ ﻭ ﺧﻄﻴﺐ ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻔﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻋﻴﻦ ﺣﺎﻝ ﺩﻝ ﻭ ﺯﻫﺮﻩ ﺷﺠﻌﺎﻥ ﻋﺮﺏ ﺩﺭ ﻣﻴﺪﺍﻧﻬﺎﻯ ﺟﻨﮓ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻫﻴﺒﺖ ﺍﻭ ﺫﻭﺏ ﻣﻴﮕﺮﺩﻳﺪ.
    ﺳﻴﺪ ﺭﺿﻰ (ﺭﺣﻤﺔ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ) ﺩﺭ ﻣﻘﺪﻣﻪ ﻧﻬﺞ ﺍﻟﺒﻼﻏﻪ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ ﺍﮔﺮ ﻛﺴﻰ ﺩﺭ ﺧﻄﺒﻪ‏ﻫﺎ ﻭ ﻛﻠﻤﺎﺕ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺁﻧﺤﻀﺮﺕ ﺭﺍ ﺑﺸﻨﺎﺳﺪ ﺗﺄﻣﻞ ﻭ ﺍﻧﺪﻳﺸﻪ ﻧﻤﺎﻳﺪ ﻳﻘﻴﻨﺎ ﭼﻨﻴﻦ ﺗﺼﻮﺭ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﮔﻮﻳﻨﺪﻩ ﺍﻳﻦ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺴﻰ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﻛﻨﺎﺭﻩ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺟﺰ ﻋﺒﺎﺩﺕ ﻭ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﺎﻣﻮﺭ ﻣﻌﻨﻮﻯ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﻰ ﺑﭽﻴﺰ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﺍﻫﺘﻤﺎﻡ ﻧﻮﺭﺯﺩ،ﻭ ﻫﺮﮔﺰ ﺗﺼﻮﺭ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﻛﺮﺩ ﮔﻮﻳﻨﺪﻩ ﺍﻳﻦ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﻛﺴﻰ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﺷﻤﺸﻴﺮﺵ ﺧﻮﻥ ﭼﻜﻴﺪﻩ ﻭ ﭼﻪ ﺑﺴﺎ ﻛﻪ ﻳﻜﺘﻨﻪ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺍﻣﻮﺍﺝ ﺧﺮﻭﺷﺎﻥ ﺩﺭﻳﺎﻯ ﺳﭙﺎﻩ ﻏﻮﻃﻪ‏ﻭﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺍﺯﻓﻀﺎﺋﻞ ﻋﺠﻴﺒﻪ ﺁﻧﺤﻀﺮﺕ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺟﻤﻊ ﺑﻴﻦ ﺍﺿﺪﺍﺩ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
    ﻫﻤﭽﻨﻴﻦ ﺍﺑﻦ ﺍﺑﻰ ﺍﻟﺤﺪﻳﺪ ﺩﺭ ﺷﺮﺡ ﻧﻬﺞ ﺍﻟﺒﻼﻏﻪ ﻣﻴﻨﻮﻳﺴﺪ ﻛﻪ ﻣﺎ ﻫﺮﮔﺰ ﺷﺠﺎﻉ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ‏ﺍﻯ ﻧﺪﻳﺪﻩ‏ﺍﻳﻢ،ﺁﻧﮕﺎﻩ ﻃﻠﺤﻪ ﻭ ﺯﺑﻴﺮ ﻭ ﻋﺒﺪ ﺍﻟﻠﻪ ﺑﻦ ﺯﺑﻴﺮ ﻭ ﻋﺒﺪ ﺍﻟﻤﻠﻚ ﺑﻦ ﻣﺮﻭﺍﻥ ﺭﺍ ﻧﺎﻡ ﻣﻰ‏ﺑﺮﺩ ﻛﻪ ﺍﻳﻨﻬﺎ ﺷﺠﺎﻉ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﻭﻟﻰ ﺑﺨﻞ ﻭ ﺣﺮﺹ ﺩﺍﺷﺘﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﺷﺠﺎﻋﺖ ﻭ ﺳﺨﺎﻭﺕ ﺍﻣﻴﺮ ﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﭽﻪ ﻣﻘﺪﺍﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺍﺯ ﺍﺣﻮﺍﻝ ﻋﺠﻴﺒﻪ ﻭ ﺍﻭﺻﺎﻑ ﻣﺨﺼﻮﺻﻪ ﺁﻧﺤﻀﺮﺕ ﺍﺳﺖ.
    ﺑﺮ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺍﺷﺨﺎﺹ ﻓﺮﻭﺗﻦ ﻭ ﻣﺘﻮﺍﺿﻊ ﻓﺎﻗﺪ ﻫﻴﺒﺖ ﻭ ﻭﻗﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺑﻌﻠﺖ ﺗﻮﺍﺿﻌﺸﺎﻥ ﻛﺴﻰ ﻣﺮﻋﻮﺏ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﻤﻴﮕﺮﺩﺩ ﻭﻟﻰ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺑﺎ ﻛﻤﺎﻝ ﺗﻮﺍﺿﻊ ﻭ ﺷﻜﺴﺘﻪ ﻧﻔﺴﻰ ﻛﻪ ﺣﺘﻰ ﺭﻭﻯ ﺧﺎﻛﻬﺎ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﻭ ﺍﺑﻮ ﺗﺮﺍﺑﺶ ﻣﻴﮕﻔﺘﻨﺪ ﭼﻨﺎﻥ ﻫﻴﺒﺖ ﻭ ﺭﻋﺐ ﻭ ﺷﻜﻮﻫﻰ ﺩﺍﺷﺖ ﻛﻪ ﺩﻝ ﺷﻴﺮ ﺭﺍ ﺁﺏ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﭼﻨﺎﻧﻜﻪ ﺭﻭﺯﻯ ﻣﻌﺎﻭﻳﻪ ﺑﻘﻴﺲ ﺑﻦ ﺳﻌﺪ ﮔﻔﺖ ﺧﺪﺍ ﺭﺣﻤﺖ ﻛﻨﺪ ﺍﺑﻮﺍﻟﺤﺴﻦ ﺭﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﻭ ﺧﻮﺵ ﻃﺒﻊ ﺑﻮﺩ،ﻗﻴﺲ ﮔﻔﺖ ﺑﺨﺪﺍ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﺷﻜﻔﺘﮕﻰ ﻭ ﺧﻨﺪﺍﻧﻰ ﻫﻴﺒﺘﺶ ﺍﺯ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﻓﺰﻭﻥ‏ﺗﺮ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺁﻥ ﻫﻴﺒﺖ ﺗﻘﻮﻯ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺁﻧﺠﻨﺎﺏ ﺩﺍﺷﺖ ﻧﻪ ﻣﺜﻞ ﻫﻴﺒﺘﻰ ﻛﻪ ﺍﺭﺍﺫﻝ ﻭ ﺍﻭﺑﺎﺵ ﺷﺎﻡ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﺍﺭﻧﺪ.
    ﺍﻳﻦ ﻣﻄﻠﺐ ﻧﻴﺰ ﺑﺪﻳﻬﻰ ﻭ ﻣﺴﻠﻢ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻫﺮ ﻛﺲ ﺩﺭ ﺻﻔﺘﻰ ﻭ ﻳﺎ ﺩﺭ ﺣﺮﻓﻪ‏ﺍﻯ ﻣﺘﺨﺼﺺ ﺑﺎﺷﺪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺣﺮﻓﻪ ﻭ ﻓﻦ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺑﺮ ﻛﺲ ﺩﻳﮕﺮﻯ ﻛﻪ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﻛﻠﻰ ﻭ ﻋﻤﻮﻣﻰ ﺩﺭ ﭼﻨﺪ ﻓﻦ ﻭ ﺣﺮﻓﻪ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ ﻓﻀﻴﻠﺖ ﻭ ﺍﺭﺟﺤﻴﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﺜﻼ ﻳﻚ ﭘﺰﺷﻚ ﻣﺘﺨﺼﺺ ﺩﺭ ﺑﻴﻤﺎﺭﻳﻬﺎﻯ ﻗﻠﺒﻰ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﻣﻌﺎﻟﺠﻪ ﺁﻥ ﻋﻀﻮ ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻳﻚ ﭘﺰﺷﻚ ﻋﻤﻮﻣﻰ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺳﺎﻳﺮ ﺩﺳﺘﮕﺎﻫﻬﺎﻯ ﺑﺪﻥ ﻣﻦ ﺟﻤﻠﻪ ﻗﻠﺐ ﻫﻢ ﺍﻃﻼﻋﺎﺕ ﻛﻠﻰ ﺩﺍﺭﺩ ﻣﻬﺎﺭﺕ ﻭ ﺑﺮﺗﺮﻯ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﻌﺒﺎﺭﺕ ﺩﻳﮕﺮ ﻫﺮ ﺫﻭ ﻓﻨﻮﻧﻰ ﻣﻐﻠﻮﺏ ﺫﻭ ﻓﻦ ﺍﺳﺖ ﭼﻨﺎﻧﻜﻪ ﮔﻮﻳﻨﺪ.
    ﻫﺮ ﭼﻨﺪ ﻛﻪ ﺫﻭ ﻓﻨﻮﻧﻰ ﺍﻣﺎ 

    ﺫﻭ ﻓﻦ ﺯ ﺫﻭﻓﻨﻮﻥ ﺑﺴﻰ ﺑﻪ
    ﻭﻟﻰ ﻓﻘﻂ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺑﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩﺍﺭﺍ ﺑﻮﺩﻥ ﻛﻠﻴﻪ ﺻﻔﺎﺕ ﻛﻤﺎﻟﻴﻪ ﻭ ﻓﻀﺎﺋﻞ ﻧﻔﺴﺎﻧﻰ ﺩﺭ ﻫﺮ ﻳﻚ ﺍﺯ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﻴﺰ ﺳﺮﺁﻣﺪ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩ ﻭﺍﺣﺪﻯ ﺭﺍ ﻳﺎﺭﺍﻯ ﺑﺮﺍﺑﺮﻯ ﻭ ﻣﻘﺎﺑﻠﻪ ﺩﺭ ﻫﻴﭽﻴﻚ ﺍﺯ ﺻﻔﺎﺕ ﻣﺰﺑﻮﺭ ﺑﺎ ﺍﻭ ﻧﺒﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ.
    ﻧﻴﺮﻭ ﻭ ﺍﻧﺮﮊﻯ ﺑﺪﻥ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ ﺟﺬﺏ ﻣﻮﺍﺩ ﻏﺬﺍﺋﻰ ﺻﻮﺭﺕ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ ﻭ ﺍﮔﺮ ﻧﻴﺮﻭ ﻭ ﻛﺎﻟﺮﻯ ﺣﺎﺻﻠﻪ ﺍﺯ ﻏﺬﺍ ﻛﻤﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﻧﺮﮊﻯ ﻣﺼﺮﻑ ﺷﺪﻩ ﺑﺪﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﻦ ﺁﺩﻣﻰ ﺿﻌﻴﻒ ﻭ ﺭﻧﺠﻮﺭ ﮔﺮﺩﺩ ﻭﺑﺸﻬﺎﺩﺕ ﻋﻤﻮﻡ ﻣﻮﺭﺧﻴﻦ ﺧﻮﺭﺍﻙ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻣﻨﺤﺼﺮ ﺑﻨﺎﻥ ﺟﻮﻳﻨﻰ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺳﻪ ﻟﻘﻤﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﺩ ﻭﻟﻰ ﻧﻴﺮﻭﻯ ﺑﺎﺯﻭﻯ ﺍﻭ ﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﺩﺭﺏ ﺧﻴﺒﺮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺑﻴﺦ ﻭ ﺑﻦ ﺑﺮ ﻛﻨﺪ ﻭ ﻣﺮﺣﺐ ﺧﻴﺒﺮﻯ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺿﺮﺑﺘﻰ ﺑﺨﺎﻙ ﺍﻓﻜﻨﺪﻩ ﻭ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺘﺤﻴﺮ ﻭ ﺗﻌﺠﺐ ﻭﺍﺩﺍﺭﺩ ﭼﻨﺎﻧﻜﻪ ﺧﻮﺩ ﺁﻧﺤﻀﺮﺕ ﻓﺮﻣﺎﻳﺪ:
    ﺁﻧﻜﺲ ﻛﻪ ﻧﺎﻥ ﺟﻮﻳﻦ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺳﻔﺮﻩ ﺩﻳﺪ ﺗﻌﺠﺐ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎ ﺍﻳﻦ ﻧﺎﻥ ﺟﻮﻳﻦ ﺑﺮ ﻟﺸﮕﺮﻯ ﺍﻧﺒﻮﻩ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻴﻜﻨﻢ ﻭ ﺳﭙﺎﻫﻰ ﺭﺍ ﺑﺘﻨﻬﺎﺋﻰ ﺩﺭ ﻫﻢ ﻣﻴﺸﻜﻨﻢ!
    ﻭ ﺑﺎﺯ ﻛﺴﺎﻧﻰ ﻛﻪ ﺷﺠﺎﻉ ﻭ ﺧﻮﻧﺮﻳﺰ ﻭ ﻣﺮﺩ ﺟﻨﮓ ﻭ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﻓﺎﻗﺪ ﻏﺮﻳﺰﻩ ﺗﺮﺣﻢ ﻭ ﻋﺎﻃﻔﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﻗﻠﺐ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﻴﺮﮔﻰ ﻭ ﻗﺴﺎﻭﺕ ﻓﺮﺍ ﻣﻴﮕﻴﺮﺩ ﺟﺰ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻛﻪ ﺍﺑﻄﺎﻝ ﻭ ﺷﺠﻌﺎﻥ ﻋﺮﺏ ﺭﺍ ﻃﻌﻤﻪ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﺧﻮﺩ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻭ ﺩﺭ ﻋﻴﻦ ﺣﺎﻝ ﭼﻨﺎﻥ ﺭﻗﺖ ﻗﻠﺐ ﻭ ﻋﺎﻃﻔﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻣﺸﺎﻫﺪﻩ ﺣﺎﻝ ﺑﻴﻨﻮﺍﻳﺎﻥ ﺍﻧﺪﻭﻫﮕﻴﻦ ﻣﻴﺸﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺩﻳﺪﻥ ﻃﻔﻞ ﻳﺘﻴﻤﻰ ﺍﺷﮓ ﭼﺸﻤﺶ ﺟﺎﺭﻯ ﻣﻴﮕﺸﺖ،ﭼﻪ ﺧﻮﺏ ﮔﻔﺘﻪ ﮔﻮﻳﻨﺪﻩ ﺍﻳﻦ ﺷﻌﺮ :
    ﺍﺳﺪ ﺍﻟﻠﻪ ﺍﺫﺍ ﺻﺎﻝ ﻭ ﺻﺎﺡ‏ 

    ﺍﺑﻮ ﺍﻻﻳﺘﺎﻡ ﺍﺫﺍ ﺟﺎﺩ ﻭ ﺑﺮ
    (ﻣﻮﻗﻌﻰ ﻛﻪ ﺣﻤﻠﻪ ﻣﻴﻜﺮﺩ ﻭ ﺻﻴﺤﻪ ﻣﻴﺰﺩ ﺷﻴﺮ ﺧﺪﺍ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺟﻮﺩ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﻥ ﭘﺪﺭ ﻳﺘﻴﻤﺎﻥ ﺑﻮﺩ) .
    ﻭ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﺠﺎ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺁﻧﺤﻀﺮﺕ ﺭﺍ ﺍﻋﺠﻮﺑﺔ ﺍﻟﻌﺠﺎﻳﺐ ﮔﻔﺘﻪ‏ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﻣﺒﺎﺭﻛﺶ ﻣﺠﻤﻊ ﺍﺿﺪﺍﺩ ﻭ ﺻﻔﺎﺕ ﻣﺘﺒﺎﻳﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺍﻳﻦ ﺧﻮﺩ ﻣﻌﺠﺰﻩ ﺑﺰﺭﮔﻰ ﺍﺳﺖ ﺯﻳﺮﺍ ﻛﻪ ﺑﻈﺎﻫﺮ ﺍﺯ ﻧﻈﺮ ﻣﻨﻄﻖ ﺍﺟﺘﻤﺎﻉ ﺿﺪﻳﻦ ﻭ ﻧﻘﻴﻀﻴﻦ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ.
    ﺩﺍﻧﺸﻤﻨﺪﺍﻥ ﻃﺒﻴﻌﻰ ﻭ ﻋﻠﻤﺎﻯ ﻋﻠﻢ ﺍﻟﻨﻔﺲ ﺛﺎﺑﺖ ﻛﺮﺩﻩ‏ﺍﻧﺪ ﻛﻪ ﻣﻐﺰ ﺁﺩﻣﻰ ﻣﺮﻛﺰ ﺍﺩﺍﺭﻛﺎﺕ ﻭ ﺗﻌﻘﻼﺕ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﭼﻨﺎﻧﭽﻪ ﺑﻨﺎﺣﻴﻪ‏ﺍﻯ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺁﺳﻴﺐ ﺑﺮﺳﺪ ﺩﺭ ﻃﺮﺯ ﺗﻌﻘﻞ ﻭ ﺍﺩﺭﺍﻙ ﻭ ﺑﺨﺼﻮﺹ ﺩﺭ ﻗﻮﻩ ﺣﺎﻓﻈﻪ ﻭ ﺑﺎﻳﮕﺎﻧﻰ ﺫﻫﻦ ﺍﺧﺘﻼﻻﺗﻰ ﭘﺪﻳﺪ ﻣﻴﺂﻳﺪ ﻛﻪ ﻣﻨﺠﺮ ﺑﻔﺮﺍﻣﻮﺷﻰ ﻭ ﻫﺬﻳﺎﻥ ﻭ ﭘﺮﺕ ﮔﻮﺋﻰ ﻭ ﺍﻣﺜﺎﻝ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﻴﺸﻮﺩ،ﺑﺎ ﻗﺒﻮﻝ ﺍﻳﻦ ﻣﻄﻠﺐ ﭼﻪ ﺍﻋﺠﺎﺯﻯ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﻛﻪ ﻭﻗﺘﻰ ﻓﺮﻕ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺍﺯ ﺷﻤﺸﻴﺮ ﺯﻫﺮ ﺁﻟﻮﺩ ﺍﺑﻦ ﻣﻠﺠﻢ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﻠﻌﻨﺔ ﺷﻜﺎﻓﺘﻪ ﮔﺮﺩﻳﺪ ﻣﻐﺰ ﻣﺘﻼﺷﻰ ﻭ ﻣﺴﻤﻮﻡ ﺷﺪﻩ ﻭ ﺍﺻﻼ ﻣﻐﺰﻯ ﺑﺎﻗﻰ ﻧﻤﺎﻧﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﻣﺮﻛﺰ ﺍﺩﺭﺍﻛﺎﺕ ﻭ ﺗﻌﻘﻼﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﻭﻟﻰ ﺁﻧﺤﻀﺮﺕ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻧﺤﺎﻝ ﻣﻴﻔﺮﻣﻮﺩ ﺳﻠﻮﻧﻰ ﻗﺒﻞ ﺍﻥ ﺗﻔﻘﺪﻭﻧﻰ!ﻭ ﺳﺨﻨﺎﻥ ﮔﻬﺮﺑﺎﺭﻯ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻭﺻﻴﺖ‏ﻫﺎﻯ ﺧﻮﺩ ﻓﺮﻣﻮﺩ ﺣﺎﻭﻯ ﻧﻜﺎﺕ ﻋﻠﻤﻰ ﻭ ﺍﺧﻼﻗﻰ ﺑﻮﺩﻩ ﻭﺑﺎ ﺧﻄﺒﻪ‏ﻫﺎﻯ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﻭ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺳﻼﻣﺖ ﻭ ﺗﻨﺪﺭﺳﺘﻰ ﺍﻳﺮﺍﺩ ﻧﻤﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻛﻮﭼﻜﺘﺮﻳﻦ ﻓﺮﻗﻰ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﺑﺎﺯ ﻋﺠﺐ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺿﻤﻦ ﻣﻮﻋﻈﻪ ﻭ ﻭﺻﻴﺖ ﮔﺎﻫﻰ ﺑﺤﺎﻟﺖ ﺍﻏﻤﺎﺀ ﻭ ﺑﻴﻬﻮﺷﻰ ﻣﻴﺎﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺑﻬﻮﺵ ﺁﻣﺪﻥ ﺩﻧﺒﺎﻟﻪ ﻣﻄﻠﺐ ﺭﺍ ﺑﻴﺎﻥ ﻣﻴﻔﺮﻣﻮﺩ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﻛﻮﭼﻜﺘﺮﻳﻦ ﺗﻐﻴﻴﺮﻯ ﺩﺭ ﺍﺳﻠﻮﺏ ﻛﻠﻤﺎﺕ ﻭ ﺍﻟﻔﺎﻅ ﻭ ﻳﺎ ﺩﺭ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﻣﻌﺎﻧﻰ ﻭ ﻣﻀﺎﻣﻴﻦ ﺁﻧﻬﺎ ﺑﻮﺟﻮﺩ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﺎﺷﺪ!!
    ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﻳﻦ ﻫﻤﭽﻨﺎﻧﻜﻪ ﺩﺭ ﻣﻘﺪﻣﻪ ﺍﻳﻦ ﻓﺼﻞ ﺍﺷﺎﺭﻩ ﮔﺮﺩﻳﺪ ﺷﺮﺡ ﻭ ﺗﻮﺻﻴﻒ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺍﺯ ﻋﻬﺪﻩ ﺗﻘﺮﻳﺮ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﺧﺎﺭﺝ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺍﻋﻤﺎﻝ ﻭ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺍﻭ ﺑﺎﻗﻴﺎﺳﺎﺕ ﻣﺎ ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻔﻬﻴﻢ ﻧﻤﻴﺒﺎﺷﺪ.ﻟﺬﺍ ﺑﻘﻮﻝ ﻣﻮﻟﻮﻯ ﺑﺎﻳﺪ ﻛﺎﺭ ﭘﺎﻛﺎﻥ ﺭﺍ ﻗﻴﺎﺱ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﻧﮕﻴﺮﻳﻢ ﻭ ﺑﻠﻜﻪ ﺑﻌﺠﺰ ﻭ ﻧﺎﺗﻮﺍﻧﻰ ﺧﻮﺩ ﺍﺯ ﺩﺭﻙ ﻫﻮﻳﺖ ﻭ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺍﻗﺮﺍﺭ ﻛﻨﻴﻢ ﻛﻪ ﺍﻓﻜﺎﺭ ﻛﻮﭼﻚ ﻣﺎ ﻗﺎﺑﻠﻴﺖ ﺩﺭﻙ ﻭﺍﻗﻌﻴﺖ ﺁﻧﺮﺍ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺷﺖ.
    ﻣﻄﺎﻟﺒﻰ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻓﺼﻮﻝ ﺁﻳﻨﺪﻩ ﺑﺮﺍﻯ ﻣﻌﺮﻓﻰ ﻭ ﻧﻤﺎﻳﺎﻧﺪﻥ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﺁﻧﺤﻀﺮﺕ ﺑﺎ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻤﻨﺎﻗﺐ ﻭ ﻣﻜﺎﺭﻡ ﺍﺧﻼﻗﻰ ﺍﻭ ﻧﮕﺎﺷﺘﻪ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺑﺮﺍﻯ ﺍﻗﻨﺎﻉ ﺫﻫﻦ ﻣﺎ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺍﻻ ﺩﺭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺨﺼﻴﺖ ﻭﺍﻗﻌﻰ ﻋﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﻧﻪ ﺯﺑﺎﻥ ﺭﺍ ﻳﺎﺭﺍﻯ ﮔﻔﺘﻦ ﺍﺳﺖ ﻭ ﻧﻪ ﻗﻠﻢ ﺭﺍ ﺗﻮﺍﻧﺎﺋﻰ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺯﻳﺮﺍ ﺁﻧﺠﻨﺎﺏ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﻓﻀﺎﺋﻞ ﺍﺧﻼﻗﻰ ﻭ ﻣﻠﻜﺎﺕ ﻧﻔﺴﺎﻧﻰ ﻭﺍﺭﺙ ﻧﺒﻰ ﺍﻛﺮﻡ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﺑﻮﺩﻩ ﻭ ﺑﺂﻥ ﻛﻮﻩ ﻣﺮﺗﻔﻊ ﻭ ﺑﻠﻨﺪﻯ ﻣﺎﻧﺪ ﻛﻪ ﻃﺎﻳﺮ ﺧﻴﺎﻝ ﺑﻘﻠﻪ ﺁﻥ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﻧﻤﻮﺩ ﻭ ﭼﻮﻥ ﺍﻗﻴﺎﻧﻮﺱ ﮊﺭﻓﻰ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﻏﻮﺍﺹ ﺍﻧﺪﻳﺸﻪ ﺭﺍ ﻗﺪﺭﺕ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺑﻘﻌﺮ ﺁﻥ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ ﺑﺪﻳﻨﺠﻬﺖ ﭘﻴﻐﻤﺒﺮ ﺻﻠﻰ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﻴﻪ ﻭ ﺁﻟﻪ ﺑﻌﻠﻰ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺧﻄﺎﺏ ﻓﺮﻣﻮﺩ ﻛﻪ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺳﺰﺍﻭﺍﺭ ﻣﻌﺮﻓﺘﺶ ﻛﺴﻰ ﺟﺰ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﻧﺸﻨﺎﺧﺖ ﻭ ﺗﺮﺍ ﻧﻴﺰ ﭼﻨﺎﻧﻜﻪ ﺑﺎﻳﺪ ﻭ ﺷﺎﻳﺪ ﻛﺴﻰ ﺟﺰ ﺧﺪﺍ ﻭ ﻣﻦ ﻧﺸﻨﺎﺧﺖ:
    ﻳﺎ ﻋﻠﻰ ﻣﺎ ﻋﺮﻑ ﺍﻟﻠﻪ ﺣﻖ ﻣﻌﺮﻓﺘﻪ ﻏﻴﺮﻯ ﻭ ﻏﻴﺮﻙ ﻭ ﻣﺎ ﻋﺮﻓﻚ ﺣﻖ ﻣﻌﺮﻓﺘﻚ ﻏﻴﺮ ﺍﻟﻠﻪ ﻭ ﻏﻴﺮﻯ (1) .
    ﻭ ﻣﻨﺎﺳﺐ ﺍﻳﻦ ﻣﻘﺎﻝ ﺳﺨﻦ ﻳﻜﻰ ﺍﺯ ﻣﺘﻜﻠﻤﻴﻦ ﻣﺸﻬﻮﺭ ﺑﻨﺎﻡ ﻧﻈﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺣﻖ ﺁﻧﺤﻀﺮﺕ ﭼﻨﻴﻦ ﻣﻴﮕﻮﻳﺪ :
    ﻛﺎﺭ ﺍﻣﻴﺮ ﺍﻟﻤﺆﻣﻨﻴﻦ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺳﺨﺖ ﻣﺸﻜﻞ ﺍﺳﺖ ﭼﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﻴﻢ ﺩﺭ ﻣﺪﺡ‏ﻭ ﺛﻨﺎﻯ ﺍﻭ ﺑﺎﻗﺘﻀﺎﻯ ﺣﻖ ﻭ ﻣﻘﺎﻡ ﺳﺨﻦ ﮔﻮﺋﻴﻢ ﻏﺎﻟﻰ ﻣﻴﺸﻮﻳﻢ،ﻭ ﺍﮔﺮ ﻗﺼﻮﺭ ﻭﺭﺯﻳﻢ ﻛﺎﻓﺮ ﮔﺮﺩﻳﻢ،ﻭ ﻳﻚ ﺣﺎﻟﺖ ﻣﻴﺎﻧﻪ ﻣﻴﺎﻥ ﺍﻳﻦ ﺩﻭ ﺣﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻟﻄﻴﻒ ﻭ ﺩﻗﻴﻖ،ﻭ ﺍﺩﺭﺍﻙ ﺁﻥ ﻣﻨﻮﻁ ﺑﺘﻮﻓﻴﻖ ﺍﺳﺖ (2) .
    ﭘﻰ‏ﻧﻮﺷﺘﻬﺎ:
    (1) ﻣﻨﺎﻗﺐ ﺍﺑﻦ ﺷﻬﺮ ﺁﺷﻮﺏ ﺟﻠﺪ 2 ﺹ .51
    (2) ﻧﺎﺳﺦ ﺍﻟﺘﻮﺍﺭﻳﺦ ﺯﻧﺪﮔﺎﻧﻰ ﺍﻣﺎﻡ ﺑﺎﻗﺮ ﻋﻠﻴﻪ ﺍﻟﺴﻼﻡ ﺟﻠﺪ 7 ﺹ .127

    موضوعات: اخلاقی  لینک ثابت  [ 10:38:00 ب.ظ ]

    ارسال نظر »
     
    •  خانه  
    •  وظایف منتظران  
    •  تماس   
    •  ورود